<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کلبه بارانی عاشقان  </title>
<link>http://amir770.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2009 08:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://amir770.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=post-content&gt;
&lt;P&gt;پسر به دختر گفت اگه يه روزي به&lt;A href=&quot;http://www.roozeshadi.com/&quot;&gt; قلب &lt;/A&gt;احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم&lt;BR&gt;تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!&lt;BR&gt;دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در&lt;A href=&quot;http://www.roozeshadi.com/&quot;&gt; قلب&lt;/A&gt; تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 201px; HEIGHT: 235px&quot; height=569 src=&quot;http://i21.tinypic.com/33krymr.jpg&quot; width=427&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..&lt;BR&gt;آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 08:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir770&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>amir770</dc:creator>
<guid>http://amir770.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amir770.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>  &lt;FONT size=4&gt;بدون شرح...&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختر:آروم تر من ميترسم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسر:نه داره خوش ميگذره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسر:پس بگو دوستم داري&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره براي اخرين بار...&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 52px; HEIGHT: 19px&quot; height=41 alt=&quot;عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی&quot; src=&quot;http://bahar-20-10.persiangig.ir/05.gif&quot; width=99 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 10:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir770&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>amir770</dc:creator>
<guid>http://amir770.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک داستان عشقی </title>
<link>http://amir770.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>دوم ابتدایی بودم تازه خونمون رو عوض کرده بودیم بابام به خاطرضرر زیادی که کرده بود مجبور شد حتی خونمون رو هم بفروشه و یه خونهء کوچیکتر بگیره روز اول بود که اومده بودیم تو اون محل اثاث کشی تموم شده بود ومنو بابام در خونه بودیم بابام کلید انداخت که درو باز کنه یهو یه دختر 6 ساله با یه بلوزدامن سفید تور دار عین مال عروسا از کنارمون رد شد من نمی دونم چرا وقتی اون رو دیدم یه جوری شدم نمی دونم چی بود ولی یه چیزی بود که تا اون موقع احساسش نکرده بودم فقط شنیدم بابام گفت ماشالله!!! این دخترِ کیه خدا نیگهش داره &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از اون روز به بعد همش یه موقعهایی میو مدم تو کوچه که ببینمش دیگه عادت کرده بودم هر روز ببینمش و اون حس هر بار که می دیدمش قوی تر می شد بعدها فهمیدم اون عشقی که می گن همینه &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من که با عوض کردن خونمون مخالف وخیلی ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضی وشاد هم بودم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سالها می گذشت و من علاقم نسبت به اون بیشتر می شد جوری که تمام زندگیمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون می ساختم اصلا آرزویی بجز اون نداشتم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بارها تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتی می دیدمش انگار لال می شدم هر چی تلاش می کردم نمی تونستم برم جلو گفتم تلفنی باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو می شنیدم قلبم همجین به تپش می افتاد که می خواست قفسه سینمو بترکونه و زبونم هم بند میومد اصلا لال می شدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه دعواهایی که به خاطرش با بچه های محل یا کسایی که دنبالش می افتادن نکردم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما حتی یکبار نتونستم حرفم رو بهش بگم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یادمه یه روز نشسته بودم درس بخونم که دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم پشت دره یهو انگار یه تانکر اب سرد رو سرم خالی کردن ... نمی دونم چی شد فقط در بسته بود من یه تیکه گوشت نذری تو دستم بود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون روز تا شب گیج بودم، یه گیجیه باحال درس مرس که اصلا، کتابو نیگا می کردم چهرش تو نظرم مجسم می شد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همینطور ما بزرگ می شدیم ومن بی عرزه نمی تونستم حرفم رو بهش بگم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال دیگه واسه خودش خانومی شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنین به زیبایی! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من دست به هیچ کار زشتی نمی زدم حتی نیگای دخترای دیگه هم نمی کردم اون پیش من تبدیل به یه موجود مقدس شده بود می گفتم اگه این کارو بکنم دیگه لیاقت اون وجود پاک رو ندارم و اون دیگه منو نمی خواد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یه روز که رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببینمش دیدم یه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتیم به پسره گیر دادیم پسره هم گفت برو بابا این چند ماهه با من دوسته ما همدیگرو می خوایم دیگه هم مزاحم ما نشو &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من که باور نمی کردم تا شب گیج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصمیم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون کندنی بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفی کردم وگفتم که دوسش دارم ولی اون گوشی رو گذاشت نمی دونم رو زمین بودم یا رو هوا اما خوشحال که حرفم رو بهش زدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و فکر می کردم حتما خجالت کشیده حرف بزنه خلاصه انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش دیدم در می زنن  رفتم درو باز کردم دیدم اون پسرست با چهره عصبانی منم سریع برگشتم یه چیز پوشیدم رفتم که برم یه جای خلوت دعوا &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولی وقتی گفت که ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته که بهم بگه دیگه برای من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو می فرسته در خونهء ما راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توی دستشویی تامی تونستم گریه کردم   &lt;BR&gt;از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعدها اون پسر رو دیدم و فهمیدم اونرو سر کار گذاشته و بعد از کلی تیغ زدن رفته با یکی دیگه دوست شده... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بله خانوم و البته خواهرشون... &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 12:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir770&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>amir770</dc:creator>
<guid>http://amir770.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amir770.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت قلبت و هي در مي زنم پس هر وقت قلبت مي زنه بدون دلم برات تنگ شده!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است! نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست! دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي! دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود. دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي تا با من بماني.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سیـب سـرخی را بـه من بخشیـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـدیـد و رفـت اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـی مـروت گریـه ام را دیــد و رفـت چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بریـد حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها هميشه وفتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو را به بلندی کوه‏ها، پهنای دشت‏ها، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم. تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام! با حسرت سری جنباند و گفت: متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم زیرا قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ميرسد روزي كه بي من روزها را سركني/ مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني/ مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من/ نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آدما مثله يه كتاب ميمونن تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذاب هستند ... پس تو هم سعي كن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني براي اينكه وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سره يه كتابه ديگه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;راز من ... عشق من..... از چشم ترم زود مرو... صد جانم به فدايت ز برم زود مرو نكنم شكوه كه دير آمدي در بر من لااقل دير آمدي به سرم زود مرو بنشين يك دم واز چشم ترم زودمرو اي شكسته تو شكستي مويه كردي .... گريه كردي ... از ته دل غصه خوردي . من با هاتم . خاك پاتم . تو صداتم تو صداتم من رفيق گريه هاتم عشق در تو... شور در تو.. بي تو من جايي ندارم... بي تو فردايي ندارم من باهاتم ... مثله بارون تو چشاتم مثله غصه تو صداتم... چون پرنده در هواتم عشق در تو شور در تو بي تو من هيچ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قدر دست هايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را و تازه فهميدم چه شكوهي دارد... ايستادن بر روي دو پا آن لحظه كه...به زمين خوردم!!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفتمش آغاز درد عشق چيست؟.... گفت آغازش سراسر بندگيست.... گفتمش پايان آن را هم بگو.... گفت پايان همه شرمندگيست.... گفتمش درمان دردم را بگو.... گفت درماني ندارد بي دواست.... گفتمش يک اندکي تسکين آن.... گفت تسکينش همه سوز …. فنا ست نيکوست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وارونه چه معنا دارد؟ خواهر كوچكم اين را پرسيد من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقدر خنده بَرَم داشت كه طفلك ترسيد ، بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را خم كرد بي گمان مي فهمي? وارونه چه معنا دارد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو يعني در سحرگاهي طلايي به يک احساس تشنه آب دادن تو يعني نسترن هاي وفا را به رسم مهرباني تاب دادن تو يعني غربت يک اطلسي را ز شوق آرزو سرشار کردن تو يعني با طلوع آبي مهر صبور و شوق آرزو سرشار کردن تو را آن قدر در دل مي سرايم که دل يعني ترا زيبا سرودن فداي تو شقايق احساس و روياي بي آغاز سرودن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و یک ذره احساس محبت و عشق در وجودش نیست اوکه باید بخواند نمی فهمد عشق چیست ، شکستن یه قلب چه دردیست دردناک آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم نیست......&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاريرفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداريحالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشهاخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشهعزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجاييياد تو مي افتم هر وقتهي مي گم جاي تو خالي هي ميگم جاي تو خاليتو شباي پر ستارهدل من هواتو دارهياد من مي مونه نيستيبودنت خواب و خيالهروي بام خاطراتت من كبوتر شدم امابا يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنياحالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستمهي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستمديگه خسته ام از اين عشق خياليهي ميگم جاي تو خاليهي ميگم جاي تو خالي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاش می شد بار دیگر نوشت از سر نوشت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 10:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir770&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>amir770</dc:creator>
<guid>http://amir770.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
